(◕‿◕) پرنسس قصر کریستــــــــــالی (◕‿◕)
تو بارانی...!کسی به باران عادت نمی کند...هر وقت بیاید دوست داشتنیست
به قصر کریستالی من خوش اومدی ...امیدوارم اینجا بهت خوش بگذره من فاطمه هستم،پرنسس اینجا... نظر فراموش نشه اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
دکتر علی شریعتی دومی:جالبه.پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه.توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره خلبانی گذروند وسهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده.پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد!!!! سومی:خیلی خوبه...پسر من هم باعث افتخار من شده اون توی بهترین دانشگاه های جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد.الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیاردر شده.پسرم اونقدر وضهش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای سه هزارمتری بهش هدیه داد.هر سه تا دوست داشتن به هم تبریک می گفتن که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید:این تبریکها بخاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتن:ما در مورد پسرامون باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم راستی تو درمورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟!!! چهارمی گفت:دختر من رقاص کاباره شده و شب ها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار می کنه.سه تای دیگه گفتن :اوه مایه ی خجالته چه افتضاحی!!!!! دوست چهارم گفت : نه من ازش ناراضی نیستم اون دختر منه. و من دوستش دارم.درضمن زندگی بدی هم نداره اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از بهترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای سه هزار متری هدیه گرفت!!!!!!!!!!! سلام،این اولین پست منه...امیدوارم که از خوندنش لذت ببرین... روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت،فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت:می آید،من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد...!! و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست...فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،گنجشک هیچ نگفت..و خدا لب به سخن گشود:با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست!!! گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود...و سرپناه بی کسی ام...تو همان را هم از من گرفتی! این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست... سکوتی در عرش طنین انداز شد...فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود،خواب بودی،باد را گفتم را لانه ات را ویران کند...آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!!! گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود...خدا گفت:و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی...! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود،ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت و های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...!!! منتظر نظراتتون هستم...دوستون دارم دوستای عزییییییزم!! تا پست بعد بابای 




![]()
۲. نظر خصوصی هم ندین چون همه نظرا رو تایید میکنم...
۳. هر کی هم با تبادل لینک موافقه منو با اسم وبلاگم بلینکه و بهم بگه منم با چه اسمی لینکش کنم،آخه من با همه تبادل لینک میکنم![]()
۴. دوستان بی معرفت
از لینکام حذف می شن...

۵. اینجا از هر چیز و هر کسی که بخوام مینویسم...

اینم آدرس پروفایلمه:
http://akharin-faryad.blogfa.com/Profile/

غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم...
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود...
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد...
چند روز پیش را چطور؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم!!
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم!
تنها برو...............
پ-ن:من عاششق این عکسم...گربه های ملوس و با نمک


| Design:♀ali-hadis♂ |




سلام دوست عزیزم 






قوانین این قصر 

خیلی دوستون دارم دوس جونیا



